
بعد از سه ماه سر همان کوچه ایی که سه ماه پیش از سر آن سوار ماشین شده بود از ماشین پیاده شد اما این بار با یک دست لباس خاکی رنگ به تن و چفیه ایی به گردن
با اضطراب راه خانه را در پیش گرفت،سه ماه پیش با سرعت این کوچه را تا خیابان دویده بود و حالا با تردید بر می گشت
بدون اجازه بابا یعنی علی رغم مخالفت او به جبهه رفته بود و حالا باید با او مواجه می شدسر کوچه شان که رسید،پاهایش لرزید،کیف از میان انگشتانش به زمین افتاد...روی پارچه ایی که بالای درب خانه نصب بود نوشته بود
برادر بسیجی علی مومنی شهادت پدر بزرگوارتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت و تهنیت عرض می کنیم
با اضطراب راه خانه را در پیش گرفت،سه ماه پیش با سرعت این کوچه را تا خیابان دویده بود و حالا با تردید بر می گشت
بدون اجازه بابا یعنی علی رغم مخالفت او به جبهه رفته بود و حالا باید با او مواجه می شدسر کوچه شان که رسید،پاهایش لرزید،کیف از میان انگشتانش به زمین افتاد...روی پارچه ایی که بالای درب خانه نصب بود نوشته بود
برادر بسیجی علی مومنی شهادت پدر بزرگوارتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت و تهنیت عرض می کنیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر